نور شمع و خورشید ...صدای مادر و ناخن روی تخته سیاه.. گاهی وقتا فرقی نداره که بدونم فردا هستی یا دیروزم نبودی..
بعضی وقتا هیچی با هیچی فرق نداره...فرقی نداره چند سال این وبلاگ حرفامو گوش میده...شاید اونم نمیشنیده..مثل مامان...مثل بابا..مثل اون...
فقط منو میبینی و خوشحالی که منو داری....
..کاش هیچ وقت نفهمی من کیم..
دلم میخواست جای شیرین باشم...میخوام حس کنم ملکه ی یه افسانه بودن چه حسی داره.... اینا داستان نیست..داستان منو و عشق و بچگی بود..داستان من بودم..داستان خود خود منم...
میخوام افسانه باشم...
حالاکه همه چی خوبه ...حالم به بدیه همیشه ست.
دلم دریا و یه طوفان و جسمم رو میخواد..دلم میخواد همه ی خاطراتم پاک بشه..بجز تابستون یک سال پیش...وقتی واقعا درک کردم چقدر حقیریم...
دلم اون تیغ ابروی کج و زنگ زده...اون درد کرخ کننده رو میخواد..وقتی نه خانواده داشتم نه دوست نه عشق...خودم رو داشتم و این وبلاگ ..یه دفتر و یه گیتار....
سیمای گیتار انگشتامو لمس نمیکرد...زخم میکرد...دفترم روانیم میکرد..وقتی میخوندم که به همه چی چه حسی دارم ...جنون و حس میکردم... جنون یعنی گرما و من اون روزا داشتم ذوب میشدم...شاید بهتر باشه بگم ذوب شدم...وبلاگم گوش میداد یا میشنید..یادم نیست..فقط میدونم که از من هم نا توانتر بود...
و آخرین چیزیکه داشتم..خودم...
دلم واسه خودم...واسه اون خلسه ها ... دلم واسه دکتریکه نصیحتم کرد..دلم واسه جریان زندگی توی لوله ها و سیاهی گذشته وقتی روی زمین ریخت...
...
دلم تنگ شده...
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 1:20  توسط غزاله
|
دیشب دلم هوای اون تیغ زنگ زده...اون مایع سرخ..و کرخ شدن یادت رو کرده بود...
دیشب خوب خوابیدی؟
ولی دیشب اینجا... شب بود .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:47  توسط غزاله
|
مستم...
جای دستم روی دیوار مانده...
میترسم...آن فکرها...هجوم آورده اند..
دوباره...
هیچ اتفاقی در زندگی من یکبار نمی افتد..جز یکی !
خیلی خستم...اتفاق خیلی بدی برای قلبم..احساسم...خودم و اشکهایم افتاده.
پر از ناخالصیم...منکه روزی تنها حس خالص دنیا بودم!...
من نیستم.....تو باش!
دلم به حال آینده میسوزد..اگر چیزی به این نام وجود داشته باشد..که هست..همه چیز برای توست...
من و گذشته تنها زوج وفادار دنیاییم.
شاید دوباره میخواهم اشتباه کنم....
من خیلی خودخواهم...
ببخشم خواهرم !
مرا نبین.. ... تو مثل من نباش...
این آرزوی من است...مثل من نشو..هیچ وقت...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 21:51  توسط غزاله
|
روحتو حس میکنم...راه تو از اینجا عبور میکنه....درست از روی قلبم...شقیقه ام رو رد میکنی و مغزم رو دور میزنی....قلبم رو له میکنی و توی چشمام میلغزی... .. امشبم منتظرم با اشکام همراه شی...
روی شیارهای سرنوشتم ..که همش گذشته است میخزی و... آینده ای نیس...!کف دست من دنبال چی هستی؟
تو هم گمشده داری؟... فراموش کن...اونایی که گم میشن از همون لحظه ی اول مرده به حساب میان..
مثل ما...
بگو این لوله ها..سیم ها...بگو این اکسیژنو ازم جدا کنن!...من گمشدم...من مردم!
حس مثلثی رو دارم که روی یه راسش قرار گرفته...
میلرزم....
هر لحظه آخرین لحظمه...!
من الان دیگه کوه نیستم عزیزم...
به این سایه اعتماد نکن! سایه ی این مثلث برعکس یه معنی میده....وقتی تو میای تا زیر سایم آروم شی....این مثلث تعادل کمیکه داشتو از دست میده و....
میشکنم.! اما این نه جدیده نه به اندازه ی له شدن تو اهمیت داره!
فرار کن عشقم...
فرار کن..از من دور شو و به هر کسیکه دیدی بگو زیر این سایه همه چی موقتیه...!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 0:56  توسط غزاله
|
سلام غزاله....
چته ؟ بس کن... همینه که هس...الان خیلی بهتر از همیشه ای ؟ نه نیستی..اینکه دیگه به جسمت ضربه نمیزنی به نظر همه خوبه :) .. ولی منکه میدونم...
کارت از جسم گذشته...روحتو داغون کردی و همینجوری ادامه میدی ....دوست دارم..دوست دارم...واقعا" میگم....لرزش دستات دیوونم میکنه....
گریه نکن...چت شده ؟ چرا اینقدر تنهایی؟! به هر دری میزنی که مثله همه باشی....
غزاله باور کن وقتی اینجوری انعکاس نوشته هاتو توی اشکات میبینم..روی هر کلمه ای که تایپ میکنی..وای.این وقفه ها خفم میکنه..دیوونه میشم وقتی فکر میکنی و فکر میکنی و هنوز به هیجا نرسیدی...
چرا اینقد عوض شدی؟ دیگه نه شجاعت قبلو داری نه احساست به همون پاکیه...
فقط خواستم بگم گریه هاتو میبینم....دوست دارم..ولی مجبورم روحتو نابود کنم..
..کم ... کم....
شب بخیر

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 23:29  توسط غزاله
|